تبليغاتX
یه آدم معمولی




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


یه آدم معمولی

 

سلام

اصلا و اساسا فکر نکنید که تیتری که خوندید با مطلب الان قراره ارتباط داشته باشه ....

این که چه بلایی داره سر دنیای تو یا کل جهان هستی ما میاد اصلا به من ربطی نداره چون دنیای خودم بد جور داره عوض میشه و شده ...  گاها تند و سریع میچرخه به تاریخ زیر آخرین پستی که اینجا گذاشتم که نگاه میکنم یکم شوکه میشم و بعد یادم میاد تو این مدت چقدر (!!!!!!!!!!!) کارکردم..

این که این علامت تعجب ها رو زدم معنیش این نیست که اینجوری نبوده یا الکی دارم میرم برا اینه که خیلی خیلی کار کردم ولی حس رضایت و تخلیه ی انرژی نسبت به هیچ کدومش ندارم..یه چیزی هنوز تو وجودم داره می جنبه یه جایی تو مغزم هنوز می ناله و از وضع جاری اصلا راضی نیست هنوز اونجور که می خواستم چیزی تو این چند وقت که استعفا دادم از کارم یاد نگرفتم هنوز نگران آینده ایم که قراره بسازمش و ...

از کارای این چند وقتم تموم کردن طراحیه یه مجله ی درون دانشگاهی بود که انتشارشو گذاشتیم برا اول ترم دیگه و کندن شر امتحان تئوری و عملی ۲ تا آزمایشگاه که جدا یکیش خیلی خفن بود و عاشق شدن و عاشق شدن و عاشق شدن و ....

برا اینکه بگم کاری نکردم یا تیکه ای به خودم  یا دنیا انداخته باشم این عاشق شدن ها رو نزدم بلکه واقعا دغدقه ی اصلی و فکر پس ضمینه توی تمام کارام اون بوده و کی میگه فقط یه بار آدم عاشق یکی میشه ؟ یا وقتی به یکی برسی دیگه عاشقی نیست؟؟

یکی از نگرانی هام همین بود تو این مدت ... همش نگران بودم که شروع به سرد شدن کرده باشم یا اینکه تب و تاب ام در حال فروکش شدن باشه ولی الان با اینکه ته دلم یکم هنوز می لرزه ولی از این شور و شوق بی وصفی که در دیدنش دارم خیالم راحت شده که نه انگار یه خبرایی خوبی هست...

هنوز یه نگرانیه قدیمی که تنها محرک ترسم تو این رابطه ام شده و با وجود اینکه خیلی مسخره است و چندین و چند بار بر اینکه اشتباه می کنم رسیدم هست اما بسیار بسیار کم رنگ...

خلاصه کنم حرفامو الانم دیگه دانلودم تموم میشه باید برم...

داره فرجه ها شروع میشه و اوضاع درسی هم ماشالله ماشالله افتضاح است...

با اینکه ۴ تا امتحان تو یه ماه و خورده ای دارم اما زنده و به خوشی و سلامتی ردش کنم خیلیه...

دیگه می خوام برم... کلی کار و نگرانی و دق دارم که باید بهشون برسم....

 

راستی آقای ا... درست نظر بده عزیزم اگه می خوای نظر بدی....

 

 

خدا نگهدار

 به معنای کامل نگهدار...

نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط محمد صرامی| |

 

من که می دونستم شب امتحان چل می شم ... منتظرم بودم که شب وسط درس یهو بزنم تو فاز نوشتن و ...

ولی اصلا فکر نمیکردم که ایندفه انجوری بشه :

با دو تا تخم مرغ در جیب چپم و هندسفری و آهنگ که تا ته زیاد شده توی سرما و سرما و سرما تو شب و خیابونایه تاریکه تاریکه تاریک شروع کردم به بی مقصد و رها قدم زدن توی حاشیه ی خیابونایه شلوغ یا توی خیابونایه خالی از ماشین . می رفتم و می رفتم و هیچ چیز جلو دارم نبود.

سرما میزد تو صورتم انگار دیوار های محکم یخی رو رد می کردم  و احساس خوبی داشتم سر هر خیابون  فقط و فقط همون جا تصمیم می گرفتم کدوم طرف برم..

با سرعت فوق العاده زیادی فکر میکردم به خودم به دنیا و ما فی هاش و به همه همه ..

انقدر سرعت فکرم زیاد بود که گاهی فکر می کردم این زمانه که مهربون شده و کدذ میگذره ولی زمان داشت تند تند می رفت چون اس ام اس که برام اومد چی زیاد احساس نکرده بودم ولی حدود یک و نیم ساعتی گذشته بود...

اس ام اس برام اومد از طرف همونی هم اومد که مدام و مدام بهش فکر می کردم کسی که توی ذهن ام نمی رفت انقدر خوب باشّّه ... حتی از تصوراتم ام خیلی بهتر بوده و الان باهامه و  الان ماله منه و...

دیگه باید برم زیاد نمی تونم بنویسم بعدا میام از اون شبه طلایی برات میگم...

فعلا ..

یا علی..

نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط محمد صرامی| |

 

سلام

یه عادت قدیمی دقیقا از سال سوم دبیرستان دارم که هر وقت از یه استاد خوشم نمیاد شب امتحانش حالم اصلا تعریفی نداره و انقدر چرت و پرت تو ذهنم میاد که آخرش بی خیال وسوسه و مهار وسوسه می شم و می زنم به نوشتن.. فردام فیزیک ۲ دارم با استادش مشکلی ندارم ولی انگار اون یه جورایی با قیافم حال نمی کنه خوب میدونید دیگه دل منم به دله همه راه داره....

 خوب اینا اصلا مهم نیست.. مهم اینه که الان اینجام به منظور اینکه پیش بینی میکنم امشب چه شبی است....

از کارم تو کانون استعفا دادم مثلا وقتم خیلی آزاد تر شده هنوز به هیچ کارم نمی رسم...

هوس اون متن ۲ دقیقه رو ۲و باره بیارم بالا کع یه سری دیگه خونده شه...

فعلا حسی دیگه برا نوشتن ندارم می خوام برم درس بخووووووونم....

نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط محمد صرامی| |

 

 

۲ دقیقه کامل نفس نمی کشم . بیش تر از این انگار نمی تونم خیلی ضعیف ام باید روی این موضوع کار کنم ! ولی همین ۲ دقیقه هم خیلی خوبه ! ابتداش فقط حس کنجکاویه ، هر بار و هر بار ، بدون اینکه تکراری شه ، بعد انگشت هات شروع میشه به سرد شدن و حس جاری شدن چیزی رو در وجودت احساس میکنی ، چیزی انگار بدون توجه به قواعد فیزیکی از داخل بدنت عبور میکنه ، که این رد پای مرگه که آروم آروم بازیه سردش رو شروع میکنه . اون روز تو بارون وقتی دیگه قطره ای احساس نمی کردم و تنها جریان بارون از وجودم عبور می کرد ، یه عبور سبز ، اولین بار تو رو دیدم ، بالهای کوچیکی داشتی و بارون بالای سرت قوس بر می داشت و یه نیم کره بالای سرت سقف بارون ات شده بود . دستای صاف و کشیده ات از آرنج خم بود و انگار ۲تا پلاستیک پر پرتقال رو جلوم گرفته بودی . انگشت هات به بازی نرمی مشغول بود و هوا رو شکاف می داد می کشید و بازی میداد و جذب می کرد و دوری می گرفت. انگار یه لامپ مهتابی گنده بودی همش نور می دادی فکر می کردم بلد نیستی ملاحظه چشمم رو بکنی صورتت رو نمی دیدم ، میدیدم ولی انگار واضح نیست آخر یه ۲ دقیقه دیگه رسید سریع و نامنظم نفس نفس میزنم مایع گرمی توی وجودم تلاطم میکنه و من دستهام رو "ها" می کنم جلوتر اومدم که ببینمت ، همت بلند کردن پام رو نداشتم ، مثله یه بچه ناوارد تاتی تاتی جلوتر اومدم ولی نذاشتی بیشتر جلو بیام ، نه تفنگی بود و نه باتوم ، نه نگاه غضب بود و نه حتی یه کلمه یا آوا فقط و فقط نذاشتی بیام جلو ، واستادم ، انگار کوه کندم سنگینی وجودی در وجودم بود با فشار تمام هوای کره ی زمین رو توی بدنم کشیدم و بازم کنجکاو شدم ببینمت یادمه نذاشتی ، نه پرده ای بود و نه حجابی ، نه مانعی بود نه منعی فقط و فقط نذاشتی بعد دستت رو بالا اوردی و بالای سرم گرفتی حال اش رو نداشتم سرم رو بالاتر بگیرم و ببینم چکار میکنی چیزی توی سرم میریزی یا میکوبی! همین جوریش هم انقدر گردنم رو بالا گرفتم که خون به دماغ ام که نمی رسید و یخ زده بود دیگه خیس نمیشدم تو انگار چترم شده بودی تو بارون ام بودی و چترم تو هیزمم بودی و آتیش ام مثه آواز و صدا ، نور بودی و دیدن من . چیزی توی گلوم فشرده شده می خواد خودش رو باز کنه به اینجا که میرسی باید همت داشته باشی نفس ات رو ول کنی باختی مثله بازی نکرده ای که باخته یواش یواش الانم می تونم ببینمش ، نه به واضحی اون روز ، جلوم ظاهر میشه همین جور که مرگ مثله یه گهواره تکون ام میده اونم مدام پر رنگ تر میشه ، برام یه آواز خوندی وقتی داشتم خشک می شدم برام یه آواز خوندی یه ناله بود نه ناله نبود یه لالایی بود ، سرد سرد ، فقط صدای یه " آ "ی بلند بود با هزار رقص و ترنم و لرزش و نرمی و کوشش و خواهش و نیاز و برآوردن . وجودم رو لرزوندی و من لبریز از خواستن مفهوم همه چیز بودم . دستهام هم حتما بعد از صورت ام کبود شده ، چیزی پشت چشم هام زور میزنه و بازم نفس نمی کشم.

یادته اون روز دیگه نفس ام رو بیرون ندادم؟ اونقدر واستادم تا دیگه صورتت کامل شد ، حوا؟ ، خیلی سخت بود کسی تکون ام میداد و صدای گنگ جیغی رو می شنیدم که اسم دنیاییم اسمی که قرارداد بود توی دنیا صدام کنن و ۲ نفر که به دنیام اوردن اون رو گذاشتن رو صدا می کرد کی میدونه اسم واقعیم چیه؟ تا سرم رو روی دامنت گذاشتم ریه هام از تو پر شد و بارون دیگه نمومد . هق هق می کردم نوازشم کردی و فقط تونستم بگم " بهت برگشتم " و بعد تا ابد دیگه ۲ دقیقه ها بی نهایت شد.

 

خیلی عجله ای و سریع زدم و تصحیح اش ام نکردم ببخشید اگه غلط املایی داشت! نظر یادتون نره!!

نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط محمد صرامی| |

 

 

اتفاق خیلی جالب و با حالیه وقتی اتفاقی و نا خودآگاه یه شعری بهت میرسه یا یه آهنگی گوش میدی و احساس می کنی این آهنگ مصداق الانه یا با تو هم صداست و یه چیزی رو تو وجودت به تکاپو میندازه..

دیروز دوباره برام همین طور شد وسط یه مشت آهنگ چرت و پرت که از دوستم گرفته بودم یه آهنگ قدیمی بود که یه جورایی همه تو پس زمینه ی ذهن اش اون رو دارنش... یه جاهایی از شعرش دیگه نا خود آگاه لبخند می زدم و توی افکارم از این دنده به اون دنده می شدم..

خیلی فکر کردم چرا الان اینو باید بشنوم یا اصلا چرا الان دارم اینو می شنوم.. هیچی به ذهن ام نرسید فقط یه حسی داشتم که میگفت این شعر رو باید یه کاری کنم ... الانم می خوام یه حدودیش رو بزارم اینجا ... هیچ کس نمی تونه بگه که شاید یکی میاد اینجا و این توی تقدیرشه اینو الان بخونه یا هر چیزه دیگه ای...

این شعر رو باز می خونم و می خونم و با اینکه خیلی ساده اس و مال شاید یه نسل قبل هم باشه ولی بازم دوست دارم بهش فکر کنم و خیالم رو با این شعر به خوش خیالی بگذرونم..

به نظر شما این شعر ماله همین امروز نیست؟ با الان هیچ مناسبتی نداره؟ و...

 

...

قصه ی جادوگر بد

که از کتابا میومد

نشسته بر منبر خون

عاشقا رو گردن میزد.

کنار شهر ایینه

جنگل سبز شیشه بود

برای گیس گلابتون

اون روز مثه همیشه بود.

پونه می ریخت تو دامنش

تا مادرش چادر کنه

می رفت که از بوی علف

تمام شهر رو پرکنه

غافل از اینکه راهشو

جادوگره دزدیده بود

رو صورت خورشید خانوم

خط سیاه کشیده بود

آهای آهای یکی بیاد

یه شعر تازه تر بگه

برای گیس گلابتون

از مرگ جادوگر بگه

از مرگ جدوگر بد

که از کتابا میومد

نون و پنیر و بادوم

یه قصه نا تموم

نون و پنیر و سبزی

تو بیش از این می ارزی

چشم های گیس گلابتون

چیزی به جز شب نمیدید

هوا نبود نفس نبود

قصه به آخر نرسید

قصه های مادر بزرگ

آینه ی خوده منه

طلسم جادوگر باید

با دستای تو بشکنه

با دستای رفاقتت

تاریکی وحشت نداره

نوری که حرف آخره

به قصمون پا میزاره

حیفه که شهر آینه

سیاه بشه حروم بشه

قصه ی تو قصه ی من

اینجوری نا تموم بشه

آهای آهای یکی بیاد

یه شعر تازه تر بگه

برای گیس گلابتون

از مرگ جادوگر بگه

از مرگ جدوگر بد

که از کتابا میومد

کاشکه که گیس گلابتون

یه شعر پر امید باشه

آینه های تو به تو

هر کدوم اش خورشید باشه

آهای آهای یکی بیاد

یه شعر تازه تر بگه

برای گیس گلابتون

از مرگ جادوگر بگه

از مرگ جدوگر بد

که از کتابا میومد

 

با من هم نظرید این شعر از یه آهنگ قدیمی الان یعنی دقیقا الان سه شنیه نوزده آبان می خواد یه چزی بگه؟ یه حرفی داره به نظر من..

 

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط محمد صرامی| |

 

هه هه هه هه ... !!

چه حالی می ده !!!!

الان استاد از سر کلاس ریاضی ۲ انداختم بیرون چون آدامس می جویدم !! منم نه نک و نال کردم و نه چیزی گفتم ! حالش ام نداشتم اگه می خواستم ! بعد اومدم بیرون با یه آدامس دیگه آدامس ام رو تازه کردم و یه نگاه به این ور یه نگاه به اون ور مستقیم اومدم سایت...

اگه انقلاب کوفتی رو نداشتم می رفتم خونه !! حیف .. ولی در عوض یه وقت الکی جور شد که یه دوری تو وب بزنم و یه چیزی بزارم اینجا ولی حیف که هیچ کدوم از نوشته هام همرام نیست تایپشون کنم !!!

کلی متن دارم که یه زمانی نیت داشتم بزارمشون اینجا بعد به خاطر مرور زمان منصرف شدم کلی متن هم هست که الان نیت دارم بزارم اینجا که احتمالا به خاطر مرور زمان منصرف خواهم شد...

وقت کردم یکم اینجا رو شلوغ تر می کنم و بیشتر پست می زارم ... کسی ام نظر نمیده ببینم کارم چطور بوده و چطور ادامه بدم...

تا وقتی دیگر بای ولی خداییش این دفه دیگه از کلاس بیرونم نمیکنن ...

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط محمد صرامی| |

جملات قابل مشاهده در انواع سایتهای ف*ی**ل.ت.ر شده...


مشترک گرامی، بابا ف*ی**ل.ت.ر، ضایع، تو چرا حالیت نیست. دستت رو از روی اون f5 صاب مرده بردار دیگه!

مشترک گرامی، هوی، تو خجالت نمی کشی!

مشترک گرامی، پیشتِ، چخِ!

مشترک گرامی، دست نزن جیزه، دِهَه!

مشترک گرامی، به جان مادرم اگه یه بار دیگه از این ورا رد شی با دفعهِ قبل می شه دوبار!

مشترک گرامی، شرمنده، نداری 10 هزار تومن دستی بدی تا آخر ماه، مخابرات الان چند ماه حقوق مون رو نداده، بهت پس می دم!

مشترک گرامی، ف*ی**ل.ت.ر شکن خوب سراغ نداری، یه کاری کردیم خودمون توش موندیم!

بازم تویی مشترک گرامی، روتو برم هی!

مشترگ گرامی دیگه ای نبود، نفس کِش.......

 

منبع : کلوب دات کام

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط محمد صرامی| |

 

انگار تو خلا رفتم همه چیز رو یا سایه میبینیم یا توی سایه می بینم یا زیر سایه !! چه رازی دارن این سایه ها؟

عقربه های ساعت و با بازی افسانه وار "بگرد و به هم برس و از هم دور شو" تمام ذهنم رو اسیر خودش میکنه ثانیه شمار هم سر خوش بی خیال برا خودش تاب بازی میکنه!! چرا زمان برای یه بار ثابت نمیمونه؟

 

نگاهمو از ساعت که بگیرم این تقویم عوضی میاد جلو چشمم ! تقویم و سر رسید تنفر برانگیز ترین اتفاقای یه عاشق ان!! تقویما فقط روز ها رو نشون میدن !! همین !! پس شب های پر طپشی که لحظه لحظه اش خلاصه ی زندگی عشق و حیات و فلسفه لطافت در عطر تک تک زمان زندگی یه عاشقه پس چی میشه؟ چرا تقویم ها یه شروع دارن یه پایان؟

 

دستم به نوشتن نمیره تا بازم شکایت کنم و شکایت کنم از این هست های قرار دادی دنیا که ما ملاک شناختمون رو روی اونا تنظیم کردیم !! مگه از هرکی بپرسی زندگی چیه نمیگه زندگی یعنی امروز فلان روز فلان ماه و فلان سال و فلان ساعت و دقیقه و ثانیه؟

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط محمد صرامی| |

 

 پنجره ساز وقتی پنجره ی بین من و تو رو می ساخت به چی فکر میکرد به اینکه پنجره ها برای بستن ساخته میشن یا اینکه پنجره ها برای باز کردن آفریده شدن؟

پنجره تا وقتی یه پنجره اس فقط وفقط یه فاصله اس دیوار نیست که از هم دورمون کنه ، ما دیگه غریبه نیستیم ، ولی پنجره هنوز یه دوریه یه نوع فاصله در ورای دوری ، دوری ازم در عین حال نزدیکم هستی و نزدیکمی ولی ازم بینهایت دوری ، پنجره یه صدا یا فریاد از اعماق وجوده که شنیده نمیشه!اگر حرفی بزنم میشنوی ولی اگه از هر چیزی برای تو ، فقط و فقط برای تو ، بگم اصلا فریاد بزنم نمیشنوی! پنجره یه کابوسه ! یه جاده ی یه طرفه اس که از همه طرف ورود ممنوعه!

وقتی میگم پنجره یه قاب چوبی میاد تو ذهن ام که هنوز بوی نم درختا رو میده یه چارچوب قشنگ که از وسط باز میشه و دوتا شیشه مربعی که از وسط با یه تیکه چوب نازک از هم جدا شدن هر طرف اش. این پنجره جون میده واسه تماشای غروب ، جون میده واسه رها کردن افسار خیال تا بره و بره تا مرز بی نهایت جایی که هنوز کسی نمیشناسش!

ولی الان پنجره یه قاب زمخت آهنیه توی دل دیوار مثله یه چسب زخم میمونه ، پنجره ها الان حفاظ آهنی دارن همشون یه جورایی تابلوی نزدیک نشید دارن پنجره ها دیگه جای گلدونا نیست الان خود پنجره ها هم دل پر خونی دارن !

 پنجره ها الان دو لایه شدن اگه از پشتشون داد بزنی هم که دوست دارم شنیده نمیشه ، اگه دستات رو روش بزاری تا حداقل اثر دستاشو لمس کنی دیگه گرما رو از خودشون عبور نمیدن ، الان پنجره ها دیگه بخار نمیکنن تا روشون خط بکشی، طرح بزنی، جمله ی دوست دارم رو برعکس بکشی پنجره ها دیگه بی احساس شدن!

پنجره ها دیگه جای گلدون و گل نیست دیگه هیچ قاصدکی نمیاد از توشون خبر بده بوی باغچه و خاک تازه نم خورده نمیدن الان پنجره ها فقط دیگه خاکستری ان!

پنجره ها رو برای چی ساختن؟ باز کردن یا بستن؟

پنجره ساز وقتی پنجره بین من و تو رو میساخت به چی فکر میکرد رسیدن یا رفتن ولی لبخند به لب داشتن؟

 

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط محمد صرامی| |

 

تا حالا شده یه شعره تکراری که قبلا زیاد شنیده بودیش یهو برات معنی جدید بده و بعد همش توی گوشات بپیچه و  وزوز کنه؟

این شعر سیاوش الان اینجوری شده برام !! شما چی؟

 

هم غصه بخون با من

در این قفس بی مرز

لعنت به چراغ سرخ

لعنت به چراغ سبز

 

 

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط محمد صرامی| |


Design By : Night Skin